بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم , وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم (نگاهی به قونیه)

  • 2016-12-21 18:08:34
در قونیه  زندگی با تمام نیروی سرشار سازنده خود در گذار عادات و مالوفات هر روزش ارام میگذشت و مثل رودخانه ای که در بستری هموار جاریست بی هیجان و بی خروش راه میسپرد کشمکش درونی مولانا هم در استمرار سنگین  و ملال انگیز این زندگی هر روز میگذشت  از اعماق درون او میتوان به شاعری هیجان زده بر ضد سنت نام برد  و مدرسی موقر و سنگین بود او گوش های خود را بر غوغای اطرافش بسته بود  و تا زمانی که  در بند دولت بود و شاعری حکومتی محسوب میشد چشمانش را هم بر روی همه چیز بسته بود نه سروری روحانی خاطرش را میشکفت نه سرودی از جان برخاسته بر لبش میگذشت نه دردی را حس میکرد نه عشقی او را وسوسه میکرد و گه گاه مثل فقیهان دیگر  در  شعر و شاعری هم تفنن یا طبع ازمایی میکرد وجودش در ان زمان از شعله ای که ان شعرها را میتوانست به طوفان اتش تبدیل کند خالی بود درس و مدرسه او را طلسم کرده بود  وجودش معجونی از تمناهای بسختی مهار شده  و رویاهای دشوار بود اما خودسانسوری و خود انکاری  باعث میشد تا مدام خودش را فرو خورد و بغضهایش را بجود تا مدام خود را در پشت هزار توهای ف...
بیشتر...